گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

 

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفادست نتوانند زد در بارگاه مصطفا
خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حقخون روان گشتست از حلق حسین در کربلا
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جانتا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدرغم کند ناچار خاکی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شکایت

 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن

هر فاضلی به داهیه‌ای گشته مبتلا

وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی

کاندر میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالواسع جبلی