گنجور

عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » مدح - چنان که باد همی تخت جم کشید

 

بر ماه روشن از شب تاری علم کشید

وز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید

زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیه

بر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید

آشوب خلق را خط مشکین خدای عرش

بر روی چون شکفته گل آن صنم کشید

در مهر او روانم و در هجر او دلم

بسیار قهر دید و فراوان ستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالواسع جبلی
 

عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد

 

شنیدم من که عزرائیل جانسوز

در ایوان سلیمان رفت یک روز

جوانی دید پیش او نشسته

نظر بگشاد بر رویش فرشته

چو او را دید از پیشش بدر شد

جوان از بیمِ او زیر و زبر شد

سلیمان را چنین گفت آن جوان زود

که فرمان ده که تا میغ این زمان زود

مرا زین جایگه جائی برد دور

که گشتم از نهیب مرگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار