گنجور

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱

 

جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵

 

من باکمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶

 

ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده
یاقوت لبت در عدن پرورده
همچون لب خود مدام جان می‌پرور
زان راح که روحیست به تن پرورده


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع

 

شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جواناز پرتو سعادت شاه جهان ستان
خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوستصاحب‌قران خسرو و شاه خدایگان
خورشید ملک‌پرور و سلطان دادگردارای دادگستر و کسرای کی‌نشان
سلطان‌نشان عرصهٔ اقلیم سلطنتبالانشین مسند ایوان لامکان
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتشدارد همیشه توسن ایام زیر ران
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملکخاقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

آن که از سنبل او غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
از سر کشته خود می‌گذری همچون بادچه توان کرد که عمر است و شتابی دارد
ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلفآفتابیست که در پیش سحابی دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشکتا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد
غمزه شوخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

اگر به باده مشکین دلم کشد شایدکه بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریمگنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امیدکه حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداداده هست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷

 

چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می‌فرمودبه بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شدهزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰

 

روزگاریست که ما را نگران می‌داریمخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشداین چنین عزت صاحب نظران می‌داری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگاردست در خون دل پرهنران می‌داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغهمه را نعره زنان جامه دران می‌داری
ای که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانیکه هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوقنبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ