گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷

 

ماهرویا! روی خوب از من متاببی خطا کشتن چه می‌بینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدیوین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم ترنیمه‌ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوستتشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدفناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن می‌گوید و دل می‌بردو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشدخلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۵

 

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیستهیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نهشهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشودمگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمرکه همه عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۴

 

جان من! جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد
می روی و التفات می‌نکنیسرو هرگز چنین نرفت آزاد
آفرین خدای بر پدریکه تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نیکت به منتهای امیدبرساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روی تو بستکه در فتنه بر جهان بگشاد
من بگیرم عنان شه روزیگویم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۳

 

کدام چاره سگالم که با تو درگیردکجا روم که دل من دل از تو برگیرد
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیستکه چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آنکه پیش تیر غمت صابری سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآیکه گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۲

 

گر آن مراد شبی در کنار ما باشدزهی سعادت و دولت که یار ما باشد
اگر هزار غم است از جهانیان بر دلهمین بس است که او غمگسار ما باشد
به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلقگر آن لطیف جهان یار غار ما باشد
از آن طرف نپذیرد کمال او نقصانوزین جهت شرف روزگار ما باشد
جفای پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۸

 

شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانندبیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
کس نیست که پنهان نظری با تو نداردمن نیز بر آنم که همه خلق بر آنند
اهل نظرانند که چشمی به ارادتبا روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیابعد از غم رویت غم بیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۴

 

مبارکتر شب و خرمترین روزبه استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارتکه دوشم قدر بود امروز نوروز
مهست این یا ملک یا آدمیزادپری یا آفتاب عالم افروز
ندانستی که ضدان در کمینندنکو کردی علی رغم بدآموز
مرا با دوست ای دشمن وصالستتو را گر دل نخواهد دیده بردوز
شبان دانم که از درد جدایینیاسودم ز فریاد جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۶

 

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنوییز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی
لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلینظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشقغلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی
ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکیتو آب چشمه حیوان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۳

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکنما را نمی‌گشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشدمی‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبیدست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماندگر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی

 

شنیدم که از پادشاهان غوریکی پادشه خر گرفتی به زور
خران زیر بار گران بی علفبه روزی دو مسکین شدندی تلف
چو منعم کند سفله را، روزگارنهد بر دل تنگ درویش، بار
چو بام بلندش بود خودپرستکند بول و خاشاک بر بام پست
شنیدم که باری به عزم شکاربرون رفت بیدادگر شهریار
تکاور به دنبال صیدی براندشبش در گرفت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۱۶

 

خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماععشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریستعارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماعزانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برنددر سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کاین سخن با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در ستایش صاحب دیوان

 

تبارک الله از آن نقشبند ماء مهینکه نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
چنانکه در نظری در صفت نمی‌آییمنت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین
مه از فروغ تو بر آسمان نمی‌تابدچه جای ماه که خورشید لایکاد یبین
خدای تا گل آدم سرشت و خلق نگاشتسلاله‌ای چو تو دیگر نیافرید از طین
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۹

 

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشدغیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدمبالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشدنقش خیال رویش، در هر پسر نباشد
چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایتسری که باشد او را، در هر بصر نباش
در خشک و تر بگشتم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۱۷ - ظاهرا در مدح صاحب دیوان است

 

به سمع خواجه رسانید اگر مجال بودکه ای خزانهٔ ارزاق را کف تو کلید
به لطف و خوی تو در بوستان موجوداتشکوفه‌ای نشکفت و شمامه‌ای ندمید
چنانکه سیرت آزادگان بود کرمیبه من رسید که کردی ولی به من نرسید


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲۳

 

روز گم گشتن فرزند مقادیر قضاچاه دروازهٔ کنعان به پدر ننماید
باش تا دست دهد دولت ایام وصالبوی پیراهنش از مصر به کنعان آید


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۱۵

 

نظر کردم به چشم رای و تدبیرندیدم به ز خاموشی خصالی
نگویم لب ببند و دیده بر دوزولیکن هر مقامی را مقالی
زمانی درس علم و بحث تنزیلکه باشد نفس انسان را کمالی
زمانی شعر و شطرنج و حکایتکه خاطر را بود دفع ملالی
خدایست آنکه ذات بی‌نظیرشنگردد هرگز از حالی به حالی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مفردات » بیت ۶۰

 

الهی عاقبت محمود گردانبه حق صالحان و نیکمردان


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

غمزه سرمست ساقی، بی‌شراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
دوستان را خواب می‌آید ولی
خوش نمی‌آید مرا بی‌دوست، خواب
تنگ شد بی پسته‌ات، بر ما جهان
تلخ شد بی‌شکرت، بر ما شراب
روی خوبت، ماه تابان من است
ماه رویا! روی خوب از من متاب
گر خطایی کرده‌ام، خونم بریز
بی‌خطا کشتن چه می‌بینی صواب؟
گل ز بلبل، روی می‌پوشد هنوز
ای صبا! برخیز و بردار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست
به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت
ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
تو در حجاب ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
در جهان دوری، چو دور جام نیست
گر چه دورانی خوش است، ایام گل
خوشتر از دوران عشق، ایام نیست
روز حسن دلبران را شام، هست
بامداد عاشقان را شام، نیست
ساقیا جامی که ما را بیش ازین
برگ نام و ننگ خاص و عام نیست
کار خام ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

دلی که شیفته یار دلربا باشد
همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد
بلی عجب نبود گر بود پریشان حال
گدا که در طلب وصل پادشا باشد
بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع
رقیب را چه محل گر تو را رضا باشد
جفای دشمن و جور رقیب و طعنه خلق
خوش است بر دل اگر دوست را وفا باشد
اگر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشددر هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویتعکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب دیدهکردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نرویدهرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنها که مقیمان خرابات مغانند
ره جز به در خانه خمار ندانند
من بنده رندان خرابات مغانم
کایشان همه عالم به پشیزی نستانند
سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت
آن زنده دلانند که در ژنده نهانند
بسیار خیال خرد و دین مپزای دل
کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند
من جز به قدح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟
با تو داردم زازل سابقه عشق ولی
کار بخت است و عنایت به سوابق نشود
در سرم هست که خاک کف پای تو شوم
من برینم، مگر بخت موافق نشود
شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاد
دارم امید که دودش به تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

نه در کوی تو می‌یابم مجالی
نه می‌بینم وصالت هر به سالی
مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟
که باد صبح را نبود مجالی
ز مهر روی چون ماه تمامت
تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی
خیال خواب دارد، دیده من
مگر کز وصل او، بیند خیالی
تو گر برگشتی از پیمان دل من
نگردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی
من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم
اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی
از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی
چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق
غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی
منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی
شدم به بوی تو آشفته تا تو غالیه بویی
دمید گل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۱

 

صدر عالی، کمال دولت و دین
ای به تو کشور کرم، آباد
در سخا و مروت و احسان
مثل تو مادر زمانه نزاد
هر که او دست در رکاب تو زد
پای بر فرق فرقدان بنهاد
از بزرگان روزگار تویی
خوب خلق و اصیل و نیک نهاد
یک قرابه شراب نیکم بخش
که تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۲

 

پادشاها صبوح دولت تو
متصل با صباح محشر باد
بنده امروز پنج روز گذشت
که برین برهمی زنم فریاد
نه کسی می‌رسد به فریادم
نه یکی می‌کند ز حالم یاد
چه دهم شرح لطفهای کچل
آن نکو سیرت فرشته نهاد
سر من از جفای او کل شد
که به موییم از و نگشاد
بستد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۶

 

شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
گهر به رطل نیامد درم به من نرسید
به حضرت تو رهی کرده خانه‌ای در خواه
به من رسید که دادی ولی به من نرسید


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح سلطان اویس

 

سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد
سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
جهان پیر چون نرگس، جوان و تازه شود
هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد
چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی
ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد
مشابه گل زرد فلک شور گل سرخ
نخست تیغ برآرد، دگر سپر گیرد
نمونه‌ای است ز حراق و آتش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان اویس

 

طراوتی است جهان را به فر فروردین
که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین
ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب
چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین
فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان
هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین
حریر سبز چمن شد شکوفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » فراق نامه » بخش ۴ - اندرز به فرزند

 

الا ای جگر گوشه فرزند من،
تو ای قره العین دلبند من
جوانی و فرزانه و هوشیار
اوان جوانی غنیمت شمار
جوانی است سرمایه‌ای بس عزیز
به بازی چو من در نبازی تو نیز
کنون سالم از شصت و یک در گذشت
بساط نشاطم جهان در نوشت
ز شام سرم صبح پیری دمید
سپیدیم گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » فراق نامه » بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

 

که آب روان بخش در جویبار
به پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت
دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای
زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم
چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۹۴ - دوبیتی

 

آیا کراست زهره؟ آیا کراست یارا؟
کر من برد به یارم این یک سخن که: «یارا؟
بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری
ای سرو ناز بازآ ، بستان ما بیارا»
چنان دلخسته هجرانم امشب
که مشتاق وداع جانم امشب
به شب مهراب رفت از پیش جمشید
شب مهتاب شد جویای خورشید
سواری دید بر شبرنگی از دور
چو در تاریکی شب شعله نور
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۰۴ -

 

ای پیک صبا مصر وصالم بکف آمد
از جای بجنب آخر و برخیز بشیرا
پیراهن این یوسف گم گشته خون تر
القاه علی وجه ابی، یات بصیرا
حدیث شوق دارد عرض و طولی
چه بتواند رسانیدن رسولی؟
چو شرح سوز دل با خامه گویم،
به خون دیده روی نامه شویم
به جای دوده دود از نی برآرم
بلاهای سیاهش بر سر آرم
ستمهایی که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۱۱ - شکایت از پیری

 

به پایان شد شب عیش ملاهی
سپیدی گشت پیدا در سیاهی
شب عیش و جوانی بر سر آمد
شبم را صبح صادق در برآمد
اگر چه صبح دارد خوش صفایی
ولیکن نیستش چندان بقایی
هوای دل ز سر باید برون کرد
که وقت صبح می باشد هوا سرد
از آن رو پشت من خم داد گردون
که زیر خاک می باید شد اکنون
خوشا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی