گنجور

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان

 

سگی پای صحرانشینی گزیدبه خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبردبه خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمودکه آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراکنده روزبخندید کای بابک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیشدریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی