گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پریدآب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکستدانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدانکو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکندجان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
قالب خاکی به زمین بازدادروح طبیعی به فلک واسپرد
ماه وجودش ز غباری برستآب حیاتش به درآمد ز درد
پرتو خورشید جدا شد ز تنهر چه ز خورشید جدا شد فسرد
صافی انگور به میخانه رفتچونک اجل خوشه تن را فشرد
شد همگی جان مثل آفتابجان شده را مرده نباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی