گنجور

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۸ - حکایت زلیخا با یوسف (ع)

 

زلیخا چو گشت از می عشق مستبه دامان یوسف در آویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بودکه چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخامبر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سرمبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشستبه سر بر ز نفس ستمکاره دست
زلیخا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی