گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است

 

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروریزانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
در میان گردنان آیی کلاه از سر بنهتا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری
ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجلهم کلاه از سرت بربایند هم سر بر سری
عالمی پر لشکر دیوست و سلطان تو دینزان سلطان باش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی