گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح امام زکی‌الدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی

 

دوش چون صبح بر کشید علمشد جهان از نسیم او خرم
روشنی آمد از عدم به وجودتیرگی از وجود شد به عدم
شب دیجور شد ز روز جدازان که بد صبح در میانه حکم
چو دو خصم قوی که در پیکارصلح‌جویان جدا شوند از هم
باد صبح آمد از سواد عراقعالمی را سپرده زیر قدم
گفتم: ای سایق سفینهٔ نوحگفتم: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی