گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱

 

هر زمان لطفت همی در پی رسدور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی‌خمارمن نخواهم مستیی کز می‌رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیستمنتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می‌خوردتازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه‌ایماو بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی