گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

چون نای بی‌نوایم از این نای بینواشادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه از او پر شود دلمزیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنکروزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا
هر روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان