گنجور

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت

 

یکی پر طمع پیش خوارزمشاهشنیدم که شد بامدادی پگاه
چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راستدگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوییکی مشکلت می‌بپرسم بگوی
نگفتی که قبله‌ست سوی حجازچرا کردی امروز از این سو نماز؟
مبر طاعت نفس شهوت پرستکه هر ساعتش قبلهٔ دیگر است
مبر ای برادر به فرمانش دستکه هر کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی