گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمبا کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما راتا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ