گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

بهار روی تو بازار مشتری بشکستفریب چشم تو ناموس سامری بشکست
رخ تو پردهٔ دیبای ششتری بدریدلب تو نامزد قند عسکری بشکست
قد تو هوش جهانی بچابکی بربودخط تو توبهٔ خلقی بدلبری بشکست
چو حسن روی تو آوازه در جهان افکنددل فرشته و هنگامهٔ پری بشکست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشترخ تو رونق خورشید خاوری بشکست
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیستگر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست
ایکه از ذکر بمذکور نمی‌پردازیحاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست
نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجورزانکه سرمست می عشق بتان فاجر نیست
گر چه خلقی شده‌اند از غم لیلی مجنونهیچکس برصفت قیس بنی عامر نیست
هر دل خسته که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

کس حال من سوخته جز شمع نداندکو بر سر من شب همه شب اشک فشاند
دلبستگئی هست مرا با وی از آنرویکز سوخته حالی بمن سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بداردور تشنه شوم در نظرم سیل براند
زنجیر دل تافته را در غم و دردمگر رشتهٔ جانست بهم در گسلاند
بیرون ز من دلشده و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشودشعف لیلی‌و مجنون بنظر کم نشود
مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدتذره دلشده را آتش خور کم نشود
صبح را چون نفس صدق زند باشه چرخمهر خاطر بدم سرد سحر کم نشود
کارم از قطع منازل نپذیرد نقصانشرف و منزلت مه بسفر کم نشود
در چنان وقت که طوفان بلا برخیزدعزت نوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱

 

زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلالیکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال
ندای عشق چو در داد خال مشکینتبگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال
تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبینهاده بر سر نون خط تو نقطهٔ خال
چودر خیال خیال آید آن خیال چو موینرفت یکسر مو نقشش از خیال خیال
منال بلبل بیدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

تخفیف کن از دور من این باده که مستموزغایت مستی خبرم نیست که هستم
بر بوی سر زلف تو چون عود برآتشمی‌سوزم و می‌سازم و با دست بدستم
در حال که من دانهٔ خال تو بدیدمدر دام تو افتادم و از جمله برستم
دیشب دل دیوانهٔ بگسسته عنانرازنجیر کشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی