گنجور

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد

 

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گویتا بری زین راز سرپوشیده بوی
مارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بودآنک جویندست یابنده بود
در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبرست
لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادبسوی او می‌غیژ و او را می‌طلب
گه بگفت و گه بخاموشی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی