گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

بت ترسای من مست شبانه استچه شور است این کزان بت در زمانه است
سر زلفش نگر کاندر دو عالمز هر موییش جویی خون روانه است
دل من صاف دین در راه او باختکه این دل مست دردی مغانه است
چو عقلم مات شد بر نطع عشقشچه بازم چون نه بازی و نه خانه است
دل بیمار را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار