گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیستدر رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
روی تو مگر آینه لطف الهیستحقا که چنین است و در این روی و ریا نیست
نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشممسکین خبرش از سر و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می‌بنددگر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشیطایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثارمکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

هر آن که جانب اهل خدا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوستکه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشدهر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستآن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به بادبه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشقکه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امنبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمطره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳

 

ز دست کوته خود زیر بارمکه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دستوگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردونکه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جامکه کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشانچه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکرکه زور مردم آزاری ندارم
سری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بنده بگزیده اوکه بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیستبی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کردآفرین بر تو که شایسته صد چندینی
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ