گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

خرم آن روز کز این منزل ویران برومراحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبمن به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقتبه هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » مدح - چنان که باد همی تخت جم کشید

 

بر ماه روشن از شب تاری علم کشید

وز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید

زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیه

بر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید

آشوب خلق را خط مشکین خدای عرش

بر روی چون شکفته گل آن صنم کشید

در مهر او روانم و در هجر او دلم

بسیار قهر دید و فراوان ستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالواسع جبلی