گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسیای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اندشاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتمگفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸

 

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشندچشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکنور نه چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ