گنجور

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست

 

روستایی گاو در آخر ببستشیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاوگاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو
دست می‌مالید بر اعضای شیرپشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر از روشنی افزون شدیزهره‌اش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان می‌خاردمکو درین شب گاو می‌پنداردم
حق همی‌گوید که ای مغرور کورنه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی