گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۹

 

تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفتعاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد
سروبالای منا گر چون گل آیی در چمنخاک پایت نرگس اندر چشم بینایی کشد
روی تاجیکانه‌ات بنمای تا داغ حبشآسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد
شهد ریزی چون دهانت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲ - درشکایت از حسودان و دشمنان خود می‌فرماید

 

حاسدان بر من حسد کردندو من فردم چنینداد مظلومان بده ای عز میر مؤمنین
شیر نر تنها بود هرجا و خوکان جفت جفتما همه جفتیم و فردست ایزد دادآفرین
حاسدم بر من همی پیشی کند، این زو خطاستبفسرد چون بشکفد گل پیش ماه فرودین
حاسدم خواهد که او چون من همی‌گردد به فضلهر که بیماری دق دارد، کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری