گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - مطلع چهارم

 

داد مرا روزگار مالش دست جفابا که توانم نمود نالش از این بی وفا
در سرم افکند چرخ با که سپارم عنانبر لبم آورده جان با که گزارم عنا
محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته استتا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
برنتوانم گرفت پرهٔ کاهی ز ضعفگرچه به صورت یکی است روی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی