گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶

 

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرماما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستیاکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داورچون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه‌های زلفش پیچیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی