گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیرندانمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸

 

آن کس که به دست جام داردسلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافتدر میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذارکاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقواتا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیستدر دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوه‌های مستیاز چشم خوشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی
چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر
ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی
اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو
که چه باشد ار به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی