گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمروزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیستتهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گلیک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویستچون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار