گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ماچیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چونروی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویمکاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش استعاقلان دیوانه گردند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیرندانمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیستدر رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
روی تو مگر آینه لطف الهیستحقا که چنین است و در این روی و ریا نیست
نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشممسکین خبرش از سر و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می‌بنددگر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشیطایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثارمکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸

 

آن کس که به دست جام داردسلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافتدر میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذارکاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقواتا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیستدر دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوه‌های مستیاز چشم خوشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

آن که از سنبل او غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
از سر کشته خود می‌گذری همچون بادچه توان کرد که عمر است و شتابی دارد
ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلفآفتابیست که در پیش سحابی دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشکتا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد
غمزه شوخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوشبت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدارظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقشبه سان دیگ دایم می‌زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطرگرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانمنگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ستبر و دوشش بر و دوشش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمطره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹

 

جوزا سحر نهاد حمایل برابرمیعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارسازکامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاهپیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که مناز جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضلمملوک این جنابم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانیکه هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوقنبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید

 

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والاقدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمانبهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخنشان عاشق آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یاراگر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آیدپوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟
تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
آخر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
از شهرم اگر برون کنی سهلبیرون مگذار از ضمیرم
از من نسزد شکایت توگر خار نهی و گر حریرم
ای کاج! مرا نسوختی هجردانند که بندهٔ اسیرم
یاد از تن همچو شیرش، ای دلکم کن، که نه یوز این پنیرم
من نشکنم این خمار هرگزکز عشق سرشته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟
که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآییکه چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی
چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودیز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟
قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندیغم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی
ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خودکه چو نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

بهار روی تو بازار مشتری بشکستفریب چشم تو ناموس سامری بشکست
رخ تو پردهٔ دیبای ششتری بدریدلب تو نامزد قند عسکری بشکست
قد تو هوش جهانی بچابکی بربودخط تو توبهٔ خلقی بدلبری بشکست
چو حسن روی تو آوازه در جهان افکنددل فرشته و هنگامهٔ پری بشکست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشترخ تو رونق خورشید خاوری بشکست
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیستگر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست
ایکه از ذکر بمذکور نمی‌پردازیحاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست
نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجورزانکه سرمست می عشق بتان فاجر نیست
گر چه خلقی شده‌اند از غم لیلی مجنونهیچکس برصفت قیس بنی عامر نیست
هر دل خسته که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

کس حال من سوخته جز شمع نداندکو بر سر من شب همه شب اشک فشاند
دلبستگئی هست مرا با وی از آنرویکز سوخته حالی بمن سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بداردور تشنه شوم در نظرم سیل براند
زنجیر دل تافته را در غم و دردمگر رشتهٔ جانست بهم در گسلاند
بیرون ز من دلشده و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشودشعف لیلی‌و مجنون بنظر کم نشود
مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدتذره دلشده را آتش خور کم نشود
صبح را چون نفس صدق زند باشه چرخمهر خاطر بدم سرد سحر کم نشود
کارم از قطع منازل نپذیرد نقصانشرف و منزلت مه بسفر کم نشود
در چنان وقت که طوفان بلا برخیزدعزت نوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱

 

زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلالیکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال
ندای عشق چو در داد خال مشکینتبگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال
تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبینهاده بر سر نون خط تو نقطهٔ خال
چودر خیال خیال آید آن خیال چو موینرفت یکسر مو نقشش از خیال خیال
منال بلبل بیدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

تخفیف کن از دور من این باده که مستموزغایت مستی خبرم نیست که هستم
بر بوی سر زلف تو چون عود برآتشمی‌سوزم و می‌سازم و با دست بدستم
در حال که من دانهٔ خال تو بدیدمدر دام تو افتادم و از جمله برستم
دیشب دل دیوانهٔ بگسسته عنانرازنجیر کشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

درون گنبد گردون فتنه بار مخسببه زیر سایهٔ پل موسم بهار مخسب
فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده استبه زیر سایهٔ شمشیر آبدار مخسب
ز چار طاق عناصر شکست می‌باردمیان چار مخالف به اختیار مخسب
ستاره زندهٔ جاوید شد ز بیداریتو نیز در دل شب ای سیاهکار مخسب
به شب ز حلقهٔ اهل گناه کن شبگیردلی چو آینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش میبرد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبلبهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد
بهر که درنگری شاهدیست چون شیرینبهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر

میکند خاطر شوریده تمنای دگر

هوس سروقدی گرد دلم میگردد

که ندارد به جهان همسر و همتای دگر

دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور

گشته رسوای جهان با دو سه شیدای دگر

گفت کاین شیفته را باز چه حال افتاد است

نیست جز مسکنت و عجز مداوای دگر

چاره صبر است ز سعدی بشنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاع مظفری و فتح اصفهان

 

صباح عید و رخ یار و روزگار شبابخروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوقنوای بربط و آواز عود و بانک رباب
نوید فتح صفاهان و مژدهٔ اقبالنشان بخت بلند و امید فتح‌الباب
دماغ باده گساران ز خرمی در جوشدرون مهر پرستان ز عاشقی در تاب
نشاط در دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاه شیخ جمال‌الدین ابواسحق اینجو

 

خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوستخرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
من در میان خون جگر غرقه وین زمانتا کیست آنکه مونس او در کنار اوست
عاشق رود به شهر کسان لیک همچو مامیلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست
هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خوداز شهریار هر که رسد شهریار اوست
نقش خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق

 

گذشت روزه و سرما رسید عید و بهارکجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغریکه در رمضانبسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار
دمیکه بی می و معشوق و نای میگذردمحاسب خردش در نیاورد به شمار
غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان«توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار»
بیا و بزم طرب ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴ - در تضمین مطلع یکی از قصاید سعدی گوید

 

چه تفاوت کند ار زانکه بیائی بر ما« بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار»
دست در دامن می زن که از این پس همه روز« خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار »


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخبه شرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

غمزه سرمست ساقی، بی‌شراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
دوستان را خواب می‌آید ولی
خوش نمی‌آید مرا بی‌دوست، خواب
تنگ شد بی پسته‌ات، بر ما جهان
تلخ شد بی‌شکرت، بر ما شراب
روی خوبت، ماه تابان من است
ماه رویا! روی خوب از من متاب
گر خطایی کرده‌ام، خونم بریز
بی‌خطا کشتن چه می‌بینی صواب؟
گل ز بلبل، روی می‌پوشد هنوز
ای صبا! برخیز و بردار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست
به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت
ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
تو در حجاب ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

دلی که شیفته یار دلربا باشد
همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد
بلی عجب نبود گر بود پریشان حال
گدا که در طلب وصل پادشا باشد
بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع
رقیب را چه محل گر تو را رضا باشد
جفای دشمن و جور رقیب و طعنه خلق
خوش است بر دل اگر دوست را وفا باشد
اگر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشددر هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویتعکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب دیدهکردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نرویدهرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنها که مقیمان خرابات مغانند
ره جز به در خانه خمار ندانند
من بنده رندان خرابات مغانم
کایشان همه عالم به پشیزی نستانند
سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت
آن زنده دلانند که در ژنده نهانند
بسیار خیال خرد و دین مپزای دل
کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند
من جز به قدح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

نه در کوی تو می‌یابم مجالی
نه می‌بینم وصالت هر به سالی
مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟
که باد صبح را نبود مجالی
ز مهر روی چون ماه تمامت
تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی
خیال خواب دارد، دیده من
مگر کز وصل او، بیند خیالی
تو گر برگشتی از پیمان دل من
نگردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی
من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم
اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی
از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی
چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی
چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر
ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی
اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو
که چه باشد ار به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق
غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی
منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی
شدم به بوی تو آشفته تا تو غالیه بویی
دمید گل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۱

 

صدر عالی، کمال دولت و دین
ای به تو کشور کرم، آباد
در سخا و مروت و احسان
مثل تو مادر زمانه نزاد
هر که او دست در رکاب تو زد
پای بر فرق فرقدان بنهاد
از بزرگان روزگار تویی
خوب خلق و اصیل و نیک نهاد
یک قرابه شراب نیکم بخش
که تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۲

 

پادشاها صبوح دولت تو
متصل با صباح محشر باد
بنده امروز پنج روز گذشت
که برین برهمی زنم فریاد
نه کسی می‌رسد به فریادم
نه یکی می‌کند ز حالم یاد
چه دهم شرح لطفهای کچل
آن نکو سیرت فرشته نهاد
سر من از جفای او کل شد
که به موییم از و نگشاد
بستد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۶

 

شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
گهر به رطل نیامد درم به من نرسید
به حضرت تو رهی کرده خانه‌ای در خواه
به من رسید که دادی ولی به من نرسید


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح سلطان اویس

 

سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد
سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
جهان پیر چون نرگس، جوان و تازه شود
هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد
چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی
ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد
مشابه گل زرد فلک شور گل سرخ
نخست تیغ برآرد، دگر سپر گیرد
نمونه‌ای است ز حراق و آتش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان اویس

 

طراوتی است جهان را به فر فروردین
که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین
ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب
چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین
فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان
هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین
حریر سبز چمن شد شکوفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی