گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۰

 

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه (ناله) خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی