گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خداکآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیمآخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیستدر حضرت کریم تمنا چه حاجت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

همای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بارکی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ