گنجور

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور

 

کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست
شنیدم که مهمانش آمد یکیز بیماریش تا به مرگ اندکی
سرش موی و رویش صفا ریختهبه موییش جان در تن آویخته
شب آنجا بیفکند و بالش نهادروان دست در بانگ و نالش نهاد
نه خوابش گرفتی شبان یک نفسنه از دست فریاد او خواب کس
نهادی پریشان و طبعی درشتنمی‌مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی