گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۴

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهدگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی