محمد صیقل مرآت بینش
نظرپیمای چشم آفرینش
شفاعتسنج جُرمآباد هستی
قناعتگنج ملک تنگدستی
فلک، گلدستهٔ طرف کلاهش
مَلَک پروانهٔ شمع نگاهش
حقیقت را گل آغوش پرور
شریعت را لوای دوش پرور
به خلقت ز انبیا پیشی گرفته
ز سبقت با خدا خویشی گرفته
دلیل قدر و اعجازش همین بس
که رهرو پیش و رهبر آمد از پس
زبان کج نغمهٔ او را و نعتش
خرد مجذوب مادر زاد نعتش
زبان با ذکر نعتش آشنا نیست
که نعتش جز به دل گفتن روا نیست
گر استغنای نعت از دل نرنجد
دگر زین مژده دل در دل نگنجد
کجا نعت سزای او توان گفت
خدا شو تا ثنای او توان گفت
ز شهرستان رحمت بینصیبم
غریبم یا رسول الله غریبم
تو بیکسدوست من همسایه دشمن
نیابی تا کسی بیکس تر از من
ز رحمتزار خویشم ده گیاهی
بهشتی کن گیاهم از نگاهی
گر از ننگم شفاعت ارزشی نیست
تنک سرمایه را آمرزشی نیست
همین بس کز گنه شرمندگانیم
ارادتسنج امت بندگانیم
گلی از نوبهارانِ تو دارم
اطاعت داغ یاران تو دارم