خداوندا دلم افسردن آموخت
نظر در دیده از دل مردنم سوخت
به ناخن گر بکاوی آهن و سنگ
به هرجا شعلهای بینی بر اورنگ
غرامت بین که این ناکس دل من
نه سنگ طور شد نه سنگ آهن
من و این دل که گم نام زبان باد
چنین دلها نصیب دشمنان باد
ز خون این چنین دل خاک تن بهْ
چنین دل طعمهٔ زاغ و زغن بهْ
به جای این دل افسردهپیکر
دل پروانهام ده یا سمندر
دل ریشی از آن اجزای جان ریش
دلی کز نام او گردد زبان ریش
دلی همپایهٔ فریاد بلبل
دلی صید گل و صیاد بلبل
دلی سر تا قدم چون شعله روشن
کشیده کسوت فانوس بر تن
که چون پروانهاش گردد هوادار
نهد از پردهٔ دل داغ دیدار
دلی از رنگ و بوی گل سرشته
نه همچون تن ز آب و گل سرشته
دلی پروانهپرواز محبت
به صد جان خانهپرداز محبت
چنان مستم کن از جامی که دانی
که تاب مستیَش هم خود توانی
ز شوقی کن سرم را سجدهفرسای
که شوق از سر ندانم سجده از پای
ز چین غم جبینم ساده گردان
گشاد ابرو ترم از باده گردان
به هر کارم چو همت پیشرو کن
گره از رشتهزار دل درو کن
سرم را تاج بخش از بستر درد
لبم را راح ده از ساغر درد
چه بستر خوابگاه ماه و خورشید
چه ساغر جرعهبخش جام جمشید
شهادت را شراب هوش من کن
محبت را گل آغوش من کن
هر آن خاری که ننگ از وی نفور است
مرا در کار و عشقم را ضرور است
نبیدِ معرفت کن در ایاغم
خرابات محبت کن دماغم
نبیدی خانهزاد نشئهٔ طور
کزو مستی و هشیاری شود دور
که هرگه سایهاش در ساغر افتد
تو گویی آتش اندر مجمر افتد
من و نوعی ندامت زادگانیم
که چون آئینه از دل سادگانیم
ز بس صافی نهادیم از محبت
ز عیب دیگران بر ماست تهمت
ز لوح دل نقوش غیر بزدای
خطای دیگران بر ما ببخشای
شب تاریک و رهبر دیده اعمی
کرامت کن چراغان تجلی
ز نور وحدتم خاطر بر افروز
به طور رؤیتم راهی در آموز
دلم را عاقبتاندیشگی ده
نهادم را شریعتپیشگی ده
عروجی ده به معراج قبولم
رهی بنما به درگاه رسولم