امامی هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلع

کای ضمیرت با بر گوهر بار

برده تاب نجوم و آب بحار

سخنت راز وحی را تفسیر

قلمت نقش غیر را پرگار

گفت از جود، حاتم طائی

دلت از علم، حیدر (ع) کرار

اولیای ترا ز گردش چرخ

دیده ی بخت جاودان بیدار

روز جاه تو زیور ایام

دور حکم تو زبده ی ادوار

هم ز دست تو برق گوهر فتح

روز بدخواه کرده روز شمار

هم ز شست تو مرغ دانه ی روح

چار پر گشته وانگهی طیار

روز هیجا چو بر کشد ز نیام

دست شمشیر خسروان آثار

گر نگردد ز بیم او پنهان

گر نخواهد ز تاب او زنهار

بگسلد روح روزگار ز جسم

بر کشد پود کائنات ز تار

بر سر بدسکال دین چو نهد

آب رخسارش آتشین دستار

همه دشوار ملک ازو آسان

همه آسان خلق ازو دشوار

نیم جان گوید از زبان عدوت

چون بر آری روانش از بن و بار

مرگ را شد روان ز نایره آب

اجل آمد برون ز پوست چو مار

گرچه دریای خون بجوش آورد

بر در کازرون گه پیکار

گرچه در پای کرد کوه هنوز

موج خون زو همی رسد به حصار

قطره آب باشد اندر بحر

در کفش روز رزم و ساعت کار

دامنش پر ز گوهر است که هست

روز رزم تواش بدریا بار

ای بفضل و بزرگی از وزراء

گشته ممتاز و در زمانه مشار

بی تکلف بپایه تو، که باد

درت از جاه وجود برخوردار

دستم طبعم نمی رسد که رسید

تا بافلاک پایه اشعار

هنرت چون مکارم صدریست

بر تر از ذروه ی قیاس شمار

که فرود زمین حضرت اوست

اوج قدر اکابر و اخیار

سعد دین، فضل زمان و زمین

همچو من عاجز از ثناش هزار

دین پناهی که نوک خامه اوست

فیض بخش خرد پذیر فتار

ای ز آب زمین دولت تو

پر ز نورند انجم سیار

وی که بی نظم و نثر تو نبود

عالم علمرا شعا رود ثار

ای بتحسین زبان تیر سپهر

برده از خامه تو چون سوفار

علم، اندر هوای سایه تست

سایه بر وی فکن، بهانه میار

اندرین هفته همتت که سپهر

باد مأمور امر او هموار

با خود از روی تجربت می گفت

کای دل عیش جوی باده گسار

گرچه هنگام عشرتست و صبوح

خاصه با نعمه ی چکاوک و سار

گرچه سرمست رنگ و بوی گلند

تخت بزاز و کلبه عطار

بی رضای خدایگان صدور

نبود فیض روح نوش گذار

گرچه جز غم نبوده حاصل عمر

سر از آن چون بدین رسد بردار

در گرفت این حدیت و حالی گشت

قدم همت سپهر سپار

ای سحاب مطیر کلک تو را

درّ مکنون مقاطر اقطار

وی فسرده ز بخششت کانرا

خون یاقوت در تن احجار