صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

امشب شب قدرست و در میکده بازست

تطهیر کن از باده که هنگام نمازست

کن سجده بخم ایکه وضو ساختی از می

این زمزم و این قبله ارباب نیاز ست

راز دل من چونکه بود دل حرم یار

باشد بکف یار که او محرم رازست

شاهین مرا شهپر سیمرغ و در آن زلف

افتاده چو تیهوست که در چنگل بازست

از درد ننالیم که در طی مقامات

این بازی باز فلک شعبده بازست

حاجی طلبد کعبه و ما معتکف دل

این کوی حقیقت بود آن راه مجازست

این کعبه دل و جان عزیزست و بهر جاست

آن کعبه گل و سنگ بیابان حجازست

المنه لله که گنجینه اسرار

از این دل ویرانه نه بازست و فرازست

بر گونه ذاتم رقم نقطه توحید

چون خال سیه بر رخ خوبان طرازست

رخ زر گر و توحید زر و عشق تو آتش

دل بوته و شوق و طلب دل دم و گازست

بر دل شدگان سوز تو دردیست که درمان

بر سوختگان درد تو سوزیست که سازست

در معرکه عشق تو جان بر سر بازیست

در عرصه سودای تو دل در تک و تازست

کوتاه مباد از سر زلفین توام دست

ای دوست که این سلسله عمر درازست

شمعست صفا را دل افروخته زان روی

در آتش سودای تو در سوز و گدازست