ماهرویا! روی خوب از من متاب
بیخطا کشتن چه میبینی صواب؟
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
۳
از درونِ سوزناک و چَشمِ تر
نیمهای در آتشم، نیمی در آب
هر که باز آید ز در، پندارم اوست
تشنه مسکین، آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
۶
او سخن میگوید و دل میبرد
واو نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چُنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چُنان صورت نقاب
خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامهات بوی گلاب
۹
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا! گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رَباب