سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

ماه‌رویا! روی خوب از من متاب

بی‌خطا کشتن چه می‌بینی صواب؟

دوش در خوابم در آغوش آمدی

وین نپندارم که بینم جز به خواب

۳

از درونِ سوزناک و چَشمِ تر

نیمه‌ای در آتشم، نیمی در آب

هر که باز آید ز در، پندارم اوست

تشنه مسکین، آب پندارد سراب

ناوکش را جان درویشان هدف

ناخنش را خون مسکینان خضاب

۶

او سخن می‌گوید و دل می‌برد

واو نمک می‌ریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چُنان تن پیرهن

ظلم باشد بر چُنان صورت نقاب

خوی به دامان از بناگوشش بگیر

تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب

۹

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

سرگران از خواب و سرمست از شراب

بامدادی تا به شب رویت مپوش

تا بپوشانی جمال آفتاب

سعدیا! گر در برش خواهی چو چنگ

گوش‌مالت خورد باید چون رَباب