فردوسی » شاهنامه فردوسی » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۱۵

یکی تاج دادش زبرجد نگار

یکی طوق زرین و دو گوشوار

همانگه بشد جهن پیش پدر

بگفت آن سخنها همه در به در

ز پاسخ برآشفت افراسیاب

سواری ز ترکان کجا یافت خواب

ببخشید گنج درم بر سپاه

همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه

شب تیره تا برزد از چرخ شید

بشد کوه چون پشت پیل سپید

همی لشکر آراست افراسیاب

دلش بود پردرد و سر پر شتاب

چو از گنگ برخاست آوای کوس

زمین آهنین شد هوا آبنوس

سر موبدان شاه نیکی گمان

نشست از بر زین سپیده‌دمان

بیامد بگردید گرد حصار

نگه کرد تا چون کند کارزار

به رستم بفرمود تا همچو کوه

بیارد به یک سو ز دریا گروه

دگر سوش گستهم نوذر به پای

سه دیگر چو گودرز فرخنده رای

به سوی چهارم شه نامدار

ابا کوس و پیلان و چندی سوار

سپه را همه هرچه بایست ساز

بکرد و بیامد بر دژ فراز

به لشکر بفرمود پس شهریار

یکی کنده کردن به گرد حصار

بدان کار هر کس که دانا بدند

به جنگ دژ اندر توانا بدند

چه از چین وز روم وز هندوان

چه رزم آزموده ز هر سو گوان

همه گرد آن شارستان چون نوند

بگشتند و جستند هر گونه بند

دو نیزه به بالا یکی کنده کرد

سپه را به گردش پراگنده کرد

بدان تا شب تیره بی ساختن

نیارند ترکان یکی تاختن

دو صد ساخت عراده بر هر دری

دو صد منجنیق از پس لشکری

دو صد چرخ بر هر دری با کمان

ز دیوار دژ چون سر بدگمان

پدید آمدی منجینق از برش

چو ژاله همی کوفتی بر سرش

پس منجنیق اندرون رومیان

ابا چرخها تنگ بسته میان

دو صد پیل فرمود پس شهریار

کشیدن ز هر سو به گرد حصار

یکی کنده‌ای زیر باره درون

بکند و نهادند زیرش ستون

بد آن منکری باره مانده به پای

بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای

پس آلود بر چوب نفط سیاه

بدین گونه فرمود بیدار شاه

به یک سو بر از منجنیق و ز تیر

رخ سرکشان گشته همچون زریر

به‌ زیر اندرون آتش و نفط و چوب

ز بر گرزهای گران کوب کوب

به هر چارسو ساخت آن کارزار

چنانچون بود ساز جنگ حصار

وزآن جایگه شهریار زمین

بیامد به پیش جهان‌آفرین

ز لشکر بشد تا به جای نماز

ابا کردگار جهان گفت راز

ابر خاک چون مار پیچان ز کین

همی خواند بر کردگار آفرین

همی گفت کام و بلندی ز تست

به هر سختیی یارمندی ز تست

اگر داد بینی همی رای من

مگردان از این جایگه پای من

نگون کن سر جادوان را ز تخت

مرا دار شادان‌دل و نیک‌بخت

چو برداشت از پیش یزدان سرش

به جوشن بپوشید روشن برش

کمر بر میان بست و برجست زود

به جنگ اندر آمد به کردار دود

بفرمود تا سخت بر هر دری

به جنگ اندر آید یکی لشکری

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند

ز برشان همی سنگ بر سر زدند

ز بانگ کمانهای چرخ و ز دود

شده روی خورشید تابان کبود

ز عراده و منجنیق و ز گرد

زمین نیلگون شد هوا لاژورد

خروشیدن پیل و بانگ سران

درخشیدن تیغ و گرز گران

تو گفتی برآویخت با شید ماه

ز باریدن تیر و گرد سیاه

ز نفط سیه چوبها برفروخت

به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت

نگون باره گفتی که برداشت پای

به کردار کوه اندر آمد ز جای

وز آن باره چندی ز ترکان دلیر

نگون اندر آمد چو باران به زیر

که آید به دام اندرون ناگهان

سر آرد بر آن شوربختی جهان

به پیروزی از لشکر شهریار

برآمد خروشیدن کارزار

سوی رخنهٔ دژ نهادند روی

بیامد دمان رستم کینه‌جوی

خبر شد به نزدیک افراسیاب

کجا بارهٔ شارستان شد خراب

پس افراسیاب اندر آمد چو گرد

به جهن و به گرسیوز آواز کرد

که با بارهٔ دژ شما را چه کار

سپه را ز شمشیر باید حصار

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

همان از پی گنج و فرزند خویش

ببندیم دامن یک اندر دگر

نمانیم بر دشمنان بوم و بر

سپاهی ز ترکان گروها گروه

بدان رخنه رفتند بر سان کوه

به کردار شیران برآویختند

خروش از دو رویه برانگیختند

سواران ترکان به کردار بید

شده لرزلرزان و دل ناامید

به رستم بفرمود پس شهریار

پیاده هر آن کس که بد نامدار

که پیش اندر آید بدان رخنه گاه

همیدون بسی نیزه‌ور کینه‌خواه

ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر

سوار ایستاده پس نیزه‌ور

سواران جنگی نگهدارشان

بدانگه که شد سخت پیکارشان

سوار و پیاده به هر سو گروه

به جنگ اندر آمد به کردار کوه

به رخنه در آورد یکسر سپاه

چو شیر ژیان رستم کینه‌خواه

پیاده بیامد به کردار گرد

درفش سیه را نگون‌سار کرد

نشان سپهدار ایران بنفش

بر آن باره زد شیر پیکر درفش

به پیروزی شاه ایران سپاه

برآمد خروشیدن از رزمگاه

فراوان ز توران سپه کشته شد

سر بخت تورانیان گشته شد

بدانگه کجا رزمشان شد درشت

دو تن رستم آورد از ایشان به مشت

چو گرسیو و جهن رزم آزمای

که بد تخت توران بدیشان به پای

برادر یکی بود و فرخ پسر

چنین آمد از شوربختی به سر

بدان شارستان اندر آمد سپاه

چنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه

به تاراج و کشتن نهادند روی

برآمد خروشیدن های هوی

زن و کودکان بانگ برداشتند

به ایرانیان جای بگذاشتند

چه مایه زن و کودک نارسید

که زیر پی پیل شد ناپدید

همه شهر توران گریزان چو باد

نیامد کسی را بر و بوم یاد

بشد بخت گردان ترکان نگون

به زاری همه دیدگان پر ز خون

زن و گنج و فرزند گشته اسیر

ز گردون روان خسته و تن به تیر

به ایوان برآمد پس افراسیاب

پر از خون دل از درد و دیده پرآب

بر آن باره بر شد که بد کاخ اوی

بیامد سوی شارستان کرد روی

دو بهره ز جنگاوران کشته دید

دگر یکسر از جنگ برگشته دید

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پیلان تبیره زنان

همی پیل بر زندگان راندند

همی پشتشان بر زمین ماندند

همه شارستان دود و فریاد دید

همان کشتن و غارت و باد دید

یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج

چنانچون بود رسم و رای سپنج

چو افراسیاب آنچنان دید کار

چنان هول و برگشتن کارزار

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

همی گفت با دل پر از داغ و درد

که چرخ فلک خیره با من چه کرد

به دیده بدیدم همان روزگار

که آمد مرا کشتن و مرگ خوار

پر از درد از آن باره آمد فرود

همی داد تخت مهی را درود

همی گفت کی بینمت نیز باز

ایا روز شادی و آرام و ناز

وز آن جایگه خیره شد ناپدید

تو گفتی چو مرغان همی بر پرید

در ایوان که در دژ برآورده بود

یکی راه زیر زمین کرده بود

از آن نامداران دو صد برگزید

بر آن راه بی‌راه شد ناپدید

وزآنجای راه بیابان گرفت

همه کشورش ماند اندر شگفت

نشانی ندادش کس اندر جهان

بدان گونه آواره شد در نهان

چو کیخسرو آمد در ایوان اوی

به پای اندر آورد کیوان اوی

ابر تخت زرینش بنشست شاه

بجستنش بر کرد هر سو سپاه

فراوان بجستند جایی نشان

نیامد ز سالار گردنکشان

ز گرسیوز و جهن پرسید شاه

ز کار سپهدار توران سپاه

که چون رفت و آرامگاهش کجاست

نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست

ز هر گونه گفتند و خسرو شنید

نیامد همی روشنایی پدید

به ایرانیان گفت پیروز شاه

که دشمن چو آواره گردد ز گاه

ز گیتی بر او نام و کام اندکیست

ورا مرگ با زندگانی یکیست

ز لشکر گزین کرد پس بخردان

جهاندیده و کاربین موبدان

بدیشان چنین گفت کآباد بید

همیشه به هر کار با داد بید

در گنج این ترک شوریده بخت

شما را سپردم بکوشید سخت

نباید که بر کاخ افراسیاب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب

هم آواز پوشیده‌رویان اوی

نخواهم که آید ز ایوان به کوی

نگهبان فرستاد سوی گله

که بودند گرد دژ اندر یله

ز خویشان او کس نیازرد شاه

چنانچون بود در خور پیشگاه

چو زان گونه دیدند کردار اوی

سپه شد سراسر پر از گفت و گوی

که کیخسرو ایدر بدان سان شدست

که گویی سوی باب مهمان شدست

همی یاد نایدش خون پدر

به خیره بریده به بیداد سر

همان مادرش را که از تخت و گاه

ز پرده کشیدند یکسو به راه

شبان پروریدست وز گوسفند

مزیدست شیر این شه هوشمند

چرا چون پلنگان به چنگال تیز

نه انگیزد از خان او رستخیز

فرود آورد کاخ و ایوان اوی

برانگیزد آتش ز کیوان اوی

ز گفتار ایرانیان پس خبر

به کیخسرو آمد همه در به در

فرستاد کس بخردان را بخواند

بسی داستان پیش ایشان براند

که هر جای تندی نباید نمود

سر بی‌خرد را نشاید ستود

همان به که با کینه داد آوریم

به کام اندرون نام یاد آوریم

که نیکیست اندر جهان یادگار

نماند به کس جاودان روزگار

همین چرخ گردنده با هر کسی

تواند جفا گستریدن بسی

از آن پس بفرمود شاه جهان

که آرند پوشیدگان را نهان

چو ایرانیان آگهی یافتند

پر از کین سوی کاخ بشتافتند

بر آن گونه بردند گردان گمان

که خسرو سرآرد بر ایشان زمان

به خواری همی نزدشان خواستند

به تاراج و کشتن بیاراستند

ز ایوان به زاری برآمد خروش

که ای دادگر شاه بسیار هوش

تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایم

نه بر جای خواری و پیغاره‌ایم

بر شاه شد مهتر بانوان

ابا دختران اندر آمد نوان

پرستنده صد پیش هر دختری

ز یاقوت بر هر سری افسری

چو خورشید تابان از ایشان گهر

به پیش اندر افگنده از شرم سر

به یک دست مجمر به یک دست جام

برافروخته عنبر و عود خام

تو گفتی که کیوان ز چرخ برین

ستاره فشاند همی بر زمین

مه بانوان شد به نزدیک تخت

ابر شهریار آفرین کرد سخت

همان پروریده بتان طراز

بر این گونه بردند پیشش نماز

همه یکسره زار بگریستند

بدان شوربختی همی زیستند

کسی کو ندیدست جز کام و ناز

بر او بر ببخشای روز نیاز

همی خواندند آفرینی به درد

که ای نیک‌دل خسرو رادمرد

چه نیکو بدی گر ز توران زمین

نبودی به دلت اندرون ایچ کین

تو ایدر به جشن و خرام آمدی

ز شاهان درود و پیام آمدی

بر این بوم و بر نیست خود کدخدای

به تخت نیا بر نهادی تو پای

سیاوش نگشتی به خیره تباه

ولیکن چنین گشت خورشید و ماه

چنان کرد بدگوهر افراسیاب

که پیش تو پوزش نبیند به خواب

بسی دادمش پند و سودی نداشت

به خیره همی سر ز پندم بگاشت

گوای منست آفریننده‌ام

که بارید خون از دو بیننده‌ام

چو گرسیوز و جهن پیوند تو

که ساید به زاری کنون بند تو

ز بهر سیاوش که در خان من

چه تیمار بد بر دل و جان من

که افراسیاب آن بداندیش مرد

بسی پند بشنید و سودش نکرد

بدان تا چنین روزش آید به سر

شود پادشاهیش زیر و زبر

به تاراج داده کلاه و کمر

شده روز او تار و برگشته سر

چنین زندگانی همی مرگ اوست

شگفت آن که بر تن ندردش پوست

کنون از پی بیگناهان به ما

نگه کن بر آیین شاهان به ما

همه پاک پیوستهٔ خسرویم

جز از نام او در جهان نشنویم

به بد کردن جادو افراسیاب

نگیرد بر این بیگناهان شتاب

به خواری و زخم و به خون ریختن

چه بر بی‌گنه خیره آویختن

که از شهریاران سزاوار نیست

بریدن سری کان گنهکار نیست

ترا شهریارا جز اینست جای

نماند کسی در سپنجی سرای

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار

نپیچی از آن شرم روز شمار

چو بشنید خسرو ببخشود سخت

بر آن خوبرویان برگشته بخت

که پوشیده‌رویان از آن درد و داغ

شده لعل رخسارشان چون چراغ

بپیچید دل بخردان را ز درد

ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد

همی خواندند آفرینی بزرگ

سران سپه مهتران سترگ

کز ایشان شه نامبردار کین

نخواهد ز بهر جهان آفرین

چنین گفت کیخسرو هوشمند

که هر چیز کان نیست ما را پسند

نیاریم کس را همان بد به روی

وگر چند باشد جگر کینه‌جوی

چو از کار آن نامدار بلند

براندیشم اینم نیاید پسند

که بد کرد با پرهنر مادرم

کسی را همان بد به سر ناورم

بفرمودشان بازگشتن به جای

چنان پاک‌زاده جهان کدخدای

بدیشان چنین گفت کایمن شوید

ز گوینده گفتار بد مشنوید

کز این پس شما را ز من بیم نیست

مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست

تن خویش را بد نخواهد کسی

چو خواهد زمانش نباشد بسی

بباشید ایمن به ایوان خویش

به یزدان سپرده تن و جان خویش

به ایرانیان گفت پیروزبخت

بماناد تا جاودان تاج و تخت

همه شهر توران گرفته به دست

به ایران شما را سرای و نشست

ز دلها همه کینه بیرون کنید

به مهر اندر این کشور افسون کنید

که از ما چنین دردشان در دلست

ز خون ریختن گرد کشور گلست

همه گنج توران شما را دهم

بر آن گنج دادن سپاهی نهم

بکوشید و خوبی به کار آورید

چو دیدند سرما بهار آورید

من ایرانیان را یکایک نه دیر

کنم یکسر از گنج دینار سیر

ز خون ریختن دل بباید کشید

سر بیگناهان نباید برید

نه مردی بود خیره آشوفتن

به زیر اندر آورده را کوفتن

ز پوشیده‌رویان بپیچید روی

هر آن کس که پوشیده دارد به کوی

ز چیز کسان سر بتابید نیز

که دشمن شود دوست از بهر چیز

نیاید جهان‌آفرین را پسند

که جوینده بر بیگناهان گزند

هر آن کس که جوید همی رای من

نباید که ویران کند جای من

و دیگر که خوانند بیداد و شوم

که ویران کند مهتر آباد بوم

از آن پس به لشکر بفرمود شاه

گشادن در گنج توران سپاه

جز از گنج ویژه رد افراسیاب

که کس را نبود اندر آن دست یاب

ببخشید دیگر همه بر سپاه

چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه

ز هر سو پراگنده بی مر سپاه

ز ترکان بیامد به نزدیک شاه

همی داد زنهار و بنواختشان

به زودی همی کار بر ساختشان

سران را ز توران زمین بهر داد

به هر نامداری یکی شهر داد

به هر کشوری هر که فرمان نبرد

ز دست دلیران او جان نبرد

شدند آن زمان شاه را چاکران

چو پیوسته شد نامهٔ مهتران

ز هر سو فرستادگان نزد شاه

یکایک سر اندر نهاده به راه

ابا هدیه و نامهٔ مهتران

شده یک به یک شاه را چاکران