ایرج میرزا » مربّع ترکیب » شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشور

داش غُلم! مرگِ تو، حظ کردم از اشعارِ تو، من

متلذذ شدم از لذت گفتار تو، من

آفرین گفتم بر طبع گهربار تو، من

به خدا، مات شدم در تو و در کار تو، من

وصف مرکز را کَس مثل تو بی‌پرده نگفت

رفته و دیده و سنجیده و پی‌برده نگفت

هر چه در نمرهٔ ده بود، منزه دیدم

گر تو یک حُسن در او دیدی، من ده دیدم

نظم تو متقن و نثر تو موجه دیدم

قابل محمدت و در خور به‌به دیدم

هیچ یک از نمرات تو چنین خوب نبود

یک فرازی که در او باشد، معیوب نبود

غیر تو پیش کسی این همه اخبار کجاست؟

اگر اخبار بوَد، جرأت اظهار کجاست؟

آن که لوطی‌گری‌ات را کند انکار کجاست؟

پنطیند آن دگران، لوطی پادار کجاست؟

آفرین‌ها به ثبات و به وفاداری تو

پر و پا قرصی و رک‌گویی و پاداری تو

که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد؟

هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد؟

دزد کت‌بسته رئیس‌الوزرا خواهد شد؟

دور ظلمت بدل از دور ضیا خواهد شد؟

مملکت باز همان آش و همان کاسه شود

لعل ما سنگ شود، لؤلؤ ما ماسه شود

این رئیس‌الوزرا قابل فراشی نیست

لایق آن که تو دل‌بستهٔ او باشی نیست

در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیست

همتش جز پی اخاذی و کلاشی نیست

گر جهان را بسپاریش، جهان را بخورد

ور وطن لقمهٔ نانی شود، آن را بخورد

از بیانات رئیس‌الوزرا با دو سه تن

کرده یک رنده تئاتری و فرستاده به من

که کند دیدهٔ ابنای وطن را روشن

من هم، الساعه دهم شرح بر ابنای وطن

تا بدانند چه نیکو امنایی دارند

چه وطن‌خواه رئیس‌الوزرایی دارند