مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد

کن میان مجرمان حکم ای ایاز

ای ایاز پاک با صد احتراز

گر دو صد بارت بجوشم در عمل

در کف جوشت نیابم یک دغل

ز امتحان شرمنده خلقی بی‌شمار

امتحانها از تو جمله شرمسار

بحر بی‌قعرست تنها علم نیست

کوه و صد کوهست این خود حلم نیست

گفت من دانم عطای تست این

ورنه من آن چارقم و آن پوستین

بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت

هر که خود بشناخت یزدان را شناخت

چارقت نطفه‌ست و خونت پوستین

باقی ای خواجه عطای اوست این

بهر آن دادست تا جویی دگر

تو مگو که نیستش جز این قدر

زان نماید چند سیب آن باغبان

تا بدانی نخل و دخل بوستان

کف گندم زان دهد خریار را

تا بداند گندم انبار را

نکته‌ای زان شرح گوید اوستاد

تا شناسی علم او را مستزاد

ور بگویی خود همینش بود و بس

دورت اندازد چنانک از ریش خس

ای ایاز اکنون بیا و داد ده

داد نادر در جهان بنیاد نه

مجرمانت مستحق کشتن‌اند

وز طمع بر عفو و حلمت می‌تنند

تا که رحمت غالب آید یا غضب

آب کوثر غالب آید یا لهب

از پی مردم‌ربایی هر دو هست

شاخ حلم و خشم از عهد الست

بهر این لفظ الست مستبین

نفی و اثباتست در لفظی قرین

زانک استفهام اثباتیست این

لیک در وی لفظ لیس شد قرین

ترک کن تا ماند این تقریر خام

کاسهٔ خاصان منه بر خوان عام

قهر و لطفی چون صبا و چون وبا

آن یکی آهن‌ربا وین که‌ربا

می‌کشد حق راستان را تا رشد

قسم باطل باطلان را می‌کشد

معده حلوایی بود حلوا کشد

معده صفرایی بود سرکا کشد

فرش سوزان سردی از جالس برد

فرش افسرده حرارت را خورد

دوست بینی از تو رحمت می‌جهد

خصم بینی از تو سطوت می‌جهد

ای ایاز این کار را زوتر گزار

زانک نوعی انتقامست انتظار