حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

افسردگانیم از باده کوشط

تا دروی افتیم غلتیم چون بط

غم لشگر انگیزد وران بلاخیز

کو جام و ساقی کو عود و بربط

آفاق دیدم انفس رسیدم

من ذایدانیه ما شفته قط

صدچون سروشش حلقه بگوشش

ناخوانده او لوح ننوشته او خط

جانان و جانم جان و روانم

نی بلکه اعلق نی بلکه اربط

جنات و انهار باوصل دلدار

آن غبن افحش وین ربح اغبط

اسرار جز نام فی وان دلارام

آغاز و انجام هم بلکه اوسط