حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۵

ز خوی سرکش او هر قدم پامال می‌گردم

غزالی را که من چون سایه در دنبال می‌گردم

چو طفل بی‌جگر کو می‌رمد شب‌ها ز تاربکی

هراسان از سواد نامه‌‌ی اعمال می‌گردم

تو بی‌پروا و من شوریده احوالم، چه می‌پرسی؟

سخن‌ها گرد دل می‌گردد اما لال می‌گردم

چنین بر شیشه‌ی صبرم زنی گر سنگ بی‌تابی

به اندک فرصتی بازیچهٔ اطفال می‌گردم

دل آزرده دارد یک بیابان خار، هر لختش

تو پنداری که درگلزار، فارغ‌بال می‌گردم؟

طمع از چشم‌تنگان؟ دانه‌ام آب حیا دارد

من لب تشنه، گرد چشمه‌ی غربال می‌گردم

حزین اکنون به حاجی باد طوف کعبه ارزانی

که من بر گرد این دیوانِ فرخ‌فال می‌گردم