عرفی شیرازی » مثنویات » شمارهٔ ۹۰

گفتم نکنم زکین فراموش

در حشر مکن همین فراموش

کو زخم کرشمه که از ذوق

بر لب شود آفرین فراموش

خون جوش نمی زند ز خاکم

از کشته مکن چنین فراموش

صیدی گذرد که از خراشی

صیاد کند کمین فراموش

از نگهت تو نسیم کرد است

بوی گل و یاسمین فراموش

صد شکر که صاحبان خرمن

کردند ز خوشه چین فراموش

چسم ارنه مطیع امر باشد

دانسته کند مکین فراموش

گر دل سپرم بکفر زلفش

دنیا شو دم چو دین فراموش

از بیم شکوه بر زبانم

چون گریه در آستین فراموش

می می کند از کرشمه تو

افروختن جبین فراموش

از کلک من از غذا گرفتن

کردی مگس انگبین فراموش

یاران بکنید یاد عرفی

می خواستمش چنین فراموش