عرفی شیرازی » مثنویات » شمارهٔ ۶۴

اگر چه راه بعیب تو کس عیان نبرد

گمان مبر که بعیب تو کس گمان نبرد

زمکر نفس حذرکن که هیچ کس حرفی

نیاورد که دوصدگوهر از میان نبرد

ترحمی که بستر فتاده چشمه هور

چنانکه برگ گلش گر زنند جان نبرد

جهان مهر و وفا را فدا شوم که درو

کنی کمان عداوت آسمان نبرد