عرفی شیرازی » مثنویات » شمارهٔ ۵۳

عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشد

اهل دل باشم و ایمان زمیان گم باشد

ای خوش آن حسرت دیدار که گردد زدلم

صد حکایت بدهان جمع و زبان گم باشد

ای خوش آن بیخودی ذوق که بر خوان وصال

راه آمد شد دستم بدهان گم باشد

تا ابد مشهد مانکهت دل خواهد داشت

بوی گل نیست که در فصل خزان گم باشد

عرفی از روز ازل گم شده کار خود است

فرصتش کو که بکام دگران گم باشد