جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۰

بود آیا که من آن شکل همایون بینم

آن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم

زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاست

شرمساری که دگر روی تو را چون بینم

تا گرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشک

هر شبی بر سپه خواب شبیخون بینم

باد از خنجر کین تو به صد پاره دلم

گر نه هر لحظه در او مهر تو افزون بینم

داشت لیلی به همه حی عرب یک مجنون

من ز تو خلق جهان را همه مجنون بینم

نیست جز عشق تو مقصود ز هر گفت و شنید

هر چه جز آن همه افسانه و افسون بینم

شربت وصل کرم کن که ز بیماری هجر

جامی سوخته را حال دگرگون بینم