هر که را خواهند در حشمت، سلیمانش کنند
باید اول خاکِ پایِ شاهِ مردانش کنند
آنکه شاهانِ جهان، با تخت و تاجِ سروری
آرزویِ آستانبوسی ز دربانش کنند
آن خداوندی کز او، از بس خدایی دیدهاند
فرقهای تهمت بر او بندند و یزدانش کنند
آنکه هنگامِ سواری، در فلک، فوجِ مَلَک
ماه را نعلِ سَمَندِ برقجولانش کنند
لافِ یکرنگی چو زد با قنبرش، خورشید را
تا ابد هر شب، بدین عصیان به زندانش کنند
آنکه در مرحبکُشی، گیرد چو تیغِ سَرفشان
بالِ جبریلِ امین را، فرشِ ایوانش کنند
صالح و شیث و شُعیب و هود و داودِ نبی
جمله کسبِ معرفت اندر دبستانش کنند
هفتاِیوانش، کلاهِ مِهر و مَه از سَر فِتَد
سر به بالا چون برایِ سیرِ ایوانش کنند
نیست واجب، نیست ممکن، بلکه اندر عقل و نقل
نی همین و نی همان، هم این و هم آنش کنند
یک جو از مِهرِ علی آید فزون اندر عیار
با عبادتهایِ کونِین، ار که میزانش کنند
دردمندان را سَرِ کویش نه گر دارالشفاست
حیرتم آن درد را پس با چه درمانش کنند!
پیکری باریک گردد در عبادت گر چو مو
بیولایش، هیزمِ نیرانِ سوزانش کنند
حَبّهای از حُبِّ وی، گر در دلِ کافر بُوَد
در قیامت، قاسمِ فردوس و نیرانش کنند
چرخ اگر خواهد نباشد خم چو در تعظیمِ او
طوقِ لعنت در گلو مانندِ شیطانش کنند
تا چه خواهد کرد با آنان که اندر کربلا
در عزایِ نورِ عینِ خویش گریانش کنند
از جفا یعنی حسینش را به دشتِ کربلا
میهمان سازند و پس لبتشنه قربانش کنند
آنکه شد اسلام از شمشیرِ بابش کامیاب
کشتهیِ شمشیرِ قومِ نامسلمانش کنند
آنکه خورده شیرهیِ جانِ نبی را جایِ شیر
سیر از جان، در عزایِ نوجوانانش کنند
آن سری کاندر سرِ دوشِ نبی میکرد جا
جایِ حرمت، در تنورِ خاک پنهانش کنند
هیچکس نشنیده شاهی را لبِ عطشان کُشند
پس به نوکِ سِپَر، چون ماهِ تابانش کنند
هیچکس نشنیده جسمِ بیسری را بعدِ قتل
از سُمِ اسبِ ستم، با خاک یکسانش کنند
کشته بسیار است اما کشتهای را کَس ندید
بعدِ کُشتن، رویِ خار و خاره عریانش کنند
با همه احسان که در حقِ یتیمان کرده بود
نیلی از سیلی، رُخِ اطفالِ وِیلانش کنند
کس ندیده رأسِ شاهی را میانِ طشتِ زر
خیزران را آشنا با دُرجِ دندانش کنند
در جهان نشنیدهام «صامت» که چون زن شد اسیر
همچو زینب، فرقِ عریان سنگبارانش کنند