کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲

من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت

آن دو رخ دیده ام این بار روان خواهم باخت

باختم عشق به آن روی و دلم برد ز دست

تا برد بار دگر باز همان خواهم باخت

شب چو بازم به رفیقان خود انگشترنی

به خیال لبه آن تنگه دهان خواهم باخت

چو رسن باز که بازد سر و جان هم بر سر

من به زلفت سر و جان نیز چنان خواهم باخت

زلفش آمد که به سودازدگان کج بازد

ابرویش جسته که من کجتر از آن خواهم باخت

به میان و دهن ننگ نو از بیم رقیب

بعد از امروز نظرهای نهان خواهم باخت

گرچه بسیار سر و جان به تو در باخت کمال

من زخجلت که کم است آن در جهان خواهم باخت