امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹

بی‌روح پیکری است‌ گه جنگ جان شکار

بی‌دود آتشی است گه رزم پرشرار

گر پرشرار آتش بی‌دود نادرست

نادرترست پیکر بی‌روح جان شکار

پیکر بود شگفت به پاکیزگی چو جان

آتش بود بدیع‌تر ار باشد آبدار

رخشنده چون ستاره و چون آسمان کبود

وز آسمان ستاره شود بر تنش نثار

هنگام کینه بر تنش از فرق تا قدم

دندانهاش تیزتر از شعله‌های نار

گویی‌که هست بر سر دندان‌های او

زهری که هست در بن دندانهای مار

ابری است لاله‌ بار و درختی است لاله‌ بر

دیدی درخت لاله‌بر و ابر لاله بار

باریدنش همیشه به صحرای معرکه

یازیدنش همیشه به میدان کارزار

آبی مروق است فسرده که روز رزم

دشمن در او خیال اجل بیند آشکار

هر دشمنی که دید خیال اجل در او

خالی شد از خیال و روان شد خیال‌وار

لوحی است نیلگون که قلم در خلاف او

از رشک زرد روی شد و لاغر و نزار

با لوح‌ گر قلم به ازل سازگار بود

با این زدوده لوح کبودی است سازگار

کان لوح از او نگار پذیرفت در ازل

وین لوح از این همی بپذیرد کنون نگار

بشکست پشت مهرهٔ کفار در عرب

تا نام او به دست علی کشت ذوالفقار

آدینه چون خطیب به منبر بر آردش

تازه شود به تیزی او دین کردگار

هست او به روز رزم سلیحی‌که آن سلیح

آید گه اجل ملک‌الموت را به کار

شخصی که زینهار نباید ز چنگ او

جانش نیابد از ملک‌الموت زینهار

تا از میان سنگ درنگش‌گسسته شد

سنگ و درنگ برد ز خصمان خاکسار

در سنگ بود عاجز و امروز معجزست

در دست پهلوان خداوند روزگار

والاعماد دولت و دنیا جمال دین

خوارزمشاه میر هنرمند کامگار

شاهی‌که حق و باطل از او شد بلند و پست

میری‌ که دین و کفر از او شد بلند و خوار

نامش محمدست و به عدلش مُخَلّدست

هم ملت محمد و هم ملک شهریار

آهو ز شیر شیر خورد در ولایتش

و زبَرکند ستایش او طفل شیر خوار

نشگفت اگر به‌خدمت جودش بر آسمان

بندد کمر ز قوسِ قزح ابر نو بهار

کان گل فروز باشد و این هست دل‌فروز

وان قطره بار شد و این هست بدره بار

بازی است تیر اوکه شود چون تذرو پر

هرگه‌ که خصم را چو کبوتر کند شکار

همرنگ خاک جرم قمر زان سبب بود

کز نعل اسب او به قمر پر شود غبار

تاریک فام روی زحل زان قبل بود

کز خون رزم او به زحل بر شود بخار

دارد هر آن هنرکه به‌کارست خلق را

واندر هنر ز خلق ندارد نظیر و یار

در حق بود طریقت او صدق را دلیل

در دین بود عقیدت او شرع را شعار

از اعتقاد پاک بود در دلش دو چیز

تحقیق مرد خندق و تصدیق یار غار

وانجا که رای باید و تدبیر مملکت

پیرایهٔ خرد بود و مایهٔ وقار

گفتار او بود به همه خیرها مشیر

تدبیر او بود به همه فخرها مسار

رای صواب او ز بلندی و روشنی

از چرخ ننگ دارد و از آفتاب عار

وآنجا که عدل باید و انصاف و راستی

تیغش برآورد ز سر ظالمان دمار

تنها روند قافله از امن و عدل او

بی‌رهنمای و بدرقه در کوه و در قفار

ازگرگ، میش یاد نیارد به ساده دشت

وز باز کبک باک ندارد به کوهسار

وانجاکه جود باید و احسان و مکرمت

ابری بودکه موج زند در دلش بخار

به‌زان دهد صِلَتْ‌ که کند مادح آرزو

مه‌ زان دهد عطا که کند زایر انتظار

باشد دو چیز مختلف از جود او به‌هم

آسایش افاضل و رنج خزینه‌دار

وانجا که حلم‌ باید و بخشایش گناه

عَفْوش خبر دهد که رحیم‌ است و بردبار

جرم‌ گناهکار کند عفو بیش از آنک

در پیش او زبان بگشاید به اعتذار

هنگام عفو و رحمت او در مناظره

از بیگناه چیره‌تر آید گناهکار

وانجا که رزم باید و پیکار و تاختن

بر مرکب شجاعت و مردی بود سوار

گاهی کند حصار چو صحرا زعزم خویش‌

گاهی به جزم خویش ز صحرا کند حصار

تیغش ز دور عرضه کند صورت اجل

بر پیل کارزاری و بر شیر مرغزار

دندان شیر در دهن از خون چنان کند

کاندر کفیده نار بود دانه‌های نار

زیبد کزان جهان به نظاره به این جهان

آیند جان رستم و جان سفندیار

تا چون بگیرد او به سنانی هزار خصم

بوسند دست او به زمانی هزار بار

شخصی به‌این صفت‌ که شنیدست در جهان

اندر شمار یک تن و اندر هنر هزار

گویی نگاشته است یکی صورت از هنر

هنگام آفرینش او آفریدگار

ای روز بار تو دل زوّار پر نشاط

وی روز رزم تو سر حَسّاد پر خمار

میدان تو مگر عرصات است روز رزم

ایوان تو مگر عرفات است روز بار

زان اختیاری از امرا شاه و خواجه را

کان از ملوک و این ز وزیران شد اختیار

چون هر دو را به‌ دیدن روی تو بود رای

روی از دیار خویش نهادی برین دیار

مردانه‌وار ریگ بیابان گذاشتی

با لشکری چو ریگ بیابان‌، گه شمار

از فرّ پادشاه تو را یمن بر یمین

وز دولت وزیر تو را یُسر بر یسار

دریای بی‌کنار وزیرست و پادشاه

عالم ز موج هر دو پر از درّ شاهوار

تا تو ز رود بار به پیروزی آمدی

چون کوه آهنین سوی دریای بی‌کنار

گویی جهان به خواب همی بیند ای عجب

کوه آمده ز جانب دریا به رود بار

ای حق‌گزار خواجه و خدمتگزار شاه

خدمتگزار چون تو که دیده است و حق گذار

من بنده مدح تاجوران‌ گفته‌ام بسی

وان مدح در زمانه زمن هست یادگار

دانند خدمت من و دارند حرمتم

شاه بلند بخت و وزیر بزرگوار

کردم تو را پرستش و کردم ستایشت

تا یابم از ستایش تو عزّ و افتخار

روزم شود خجسته چو گویی مرا بیا

طبعم شود گشاده چو گویی مرا بیار

تا با رضا و شکر بقا و عُلوّ بُوَد

بادت مدام ساخته اسباب هر چهار

راضی ز تو شهنشه و شاکر ز تو وزیر

باقی به تو عشیرت و عالی به تو تبار

تا قار قیر باشد در لفظ فارسی

چونانکه در عبارت ترکی است برف قار

بادا چنانکه قار به ترکی سر عدوت

مویت چنانکه در لغت بارسی است قار

تا باشد از دو جامه شب و روز را سَلَب

کان هر دو را زظلمت و نورست پود و تار

روشن چو روز باد همیشه شب ولیت

چون شب همیشه روز معادیت باد تار

بر دشمنان دولت شاه زمانه باد

از رزم و کارزار تو همواره کار زار

از تو بساط مملکتش را رسیده زود

یک سر به قیروان و دگر سر به قندهار