عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۸

گفتم: صنما دلم تو‌ را جویان‌ است

گفتا که لبم درد تو‌ را درمان‌ است

گفتم که همیشه از مَنَت هجران است

گفتا که پری ز آدمی پنهان است