هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۲

من گرفتار و تو در بند رضای دگران

من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران

گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟

من برای تو خرابم، تو برای دگران

۳

خلوت وصل تو جای دگرانست، دریغ!

کاش بودم من دل خسته بجای دگران

پیش ازین بود هوای دگران در سر من

خاک کویت ز سرم برد هوای دگران

پا ز سر کردم و سوی تو هنوزم ره نیست

وه! که آرد سر من رشک بپای دگران

۶

گفتی: امروز بلای دگران خواهم شد

روزی من شود، ای کاش! بلای دگران

دل غمگین هلالی بجفای تو خوشست

ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران