جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۳ - حکایت شیخ روزبهان قدس سره با بیوه ای که میوه دل خود را شیوه مستوری می آموخت

روزبهان فارس میدان عشق

فارسیان را شه ایوان عشق

پیش در پرده سرایی رسید

از پس آن پرده صدایی شنید

کز سر مهر و شفقت مادری

گفت به خورشید لقا دختری

کای به جمال از همه خوبان فزون

پای منه هر دم از ایوان برون

ترسم از افزونی دیدار تو

کم شود اندوه خریدار تو

نرخ متاعی که فراوان بود

گر به مثل جان بود ارزان بود

شیخ چو آن زمزمه را گوش کرد

سر محبت ز دلش جوش کرد

بانگ برآورد که ای گنده پیر

از دلت این بیخ هوس کنده گیر

حسن نه آنست که ماند نهان

گرچه بود پرده جهان در جهان

حسن که در پرده مستوری است

زخم هوس خورده منظوری است

تا ندرد چادر مستوریش

جا نشود منظر منظوریش

جلوه که هر لحظه تقاضا کند

بهره دلی دان که تماشا کند

تا ز غم عشق چو شیدا شود

کوکبه حسن هویدا شود

جامی اگر زنده بیننده ای

در صف عشاق نشیننده ای

سرمه ز خاک قدم عشق گیر

زنده به زیر علم عشق میر